
<< وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز >>
نویسنده ، روزنامه نگار ، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی
زاده : ۶ مارس ۱۹۲۷ در کلمبیا - مرگ : ۱۷ آوریل ۲۰۱۴ در مکزیک
۱۴ اسفند ۱۳۰۵ - ۲۸ فروردین ۱۳۹۳ ( مدت حیات : ۸۷ سال )
و این هم خداحافظی یا وصیت نامه یکی از غول های ادبیات قرن بیستم و برنده جایزه نوبل ادبیات ، خالق کتاب صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز ، به سرطان لنفاوی مبتلا بود و می دانست عمر زیادی برایش باقی نیست ، بخوانید چگونه در این نامه کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می کند :
اگر پروردگار لحظه ای از یاد می برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده بودن به من می داد از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده می کردم ؛ به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی راندم اما یقیناً هرچه را می گفتم فکر می کردم ؛ هرچیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می دادم ؛ کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می بافتم ، زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می بندیم ۶۰ ثانیه نور از دست می دهیم ؛ راه را از همان جایی ادامه می دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر برمی خاستم که سایرین هنوز در خوابند ؛ اگر پروردگار فرصت کوتاهی دیگر به من می بخشید ، ساده تر لباس می پوشیدم در آفتاب غوطه می خوردم و نه تنها جسم ، که روحم را نیز در آفتاب عریان می کردم ؛ به همه ثابت می کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی شوند ، بلکه زمانی پیر می شوند که دیگر عاشق نمی شوند ؛ به بچه ها بال می دادم اما آنها را تنها می گذاشتم ، تا خود پرواز را فرا گیرند ؛ به سالمندان می آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می رسد ، بلکه با غفلت از زمان حال است...
چه چیزها که از شما خوانندگانم یاد نگرفته ام !!
یاد گرفته ام همه می خواهند بر فراز قله کوه زندگی کنند ، و فراموش کرده اند مهم صعود از کوه است ؛ یاد گرفته ام وقتی نوزادی انگشت شست پدر را در مشت می فشارد او را تا ابد اسیر عشق خود می کند ؛ یاد گرفته ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد ، که بخواهد یاری کند تا افتاده ای را از جا بلند کند ؛ چه چیزهایی که از شما یاد نگرفته ام !!
احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا ؛ اگر می دانستید امروز آخرین روزیست که تو را می بینم ، چنان محکم در آغوش می فشردمت تا حافظ روح تو گردم ؛ اگر می دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می بینم به تو می گفتم دوستت دارم و نمی پنداشتم تو خود این را می دانی ؛ همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت ها به ما دهد ؛ کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری ، مراقبشان باش ؛ به خودت این فرصت را بده تا بگویی مرا ببخش ، متأسفم ، خواهش می کنم ، ممنونم و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن ؛ هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری ، خودت را مجبور به بیان آنها کن ؛ به دوستان و همه ی آنهایی که دوستشان داری بگو ، چقدر برایت ارزش دارند ؛ اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روز بی ارزشی خواهی داشت.
همراه با عشق " گابریل گارسیا مارکز "

برچسبها: وبلاگ گیله مرد , مشاهیر ایران و جهان , گابریل گارسیا مارکز , فرهنگی

سلام گیلان جان !
شنیدم که دوباره ناراحتت کردند ، دوباره زخمت زدند و به شهرها و روستاهایت توهین کردند ، مگر آن ها بارها مهمان تو نبودند !؟ مگر بارها حق میزبانی را به جا نیاوردی و رسم مهمان نوازی را تمام نکردی !؟ پس چرا نمک را خوردند و نمکدان را شکستند ؟ تو بارها و بارها در طی سال های دور و نزدیک ، میزبان دیگر فرزندان مادرمان ایران بانو بودی ، پس چرا این گونه زخم خوردی !؟
گیلان جان چرا به روستاهایت توهین کردند !؟ مگر نمی دانند گیلان یعنی تمدن غنی روستاهایش !؟ مگر نمی دانند که آداب رسوم اصیل گیلانی در روستاهایش جریان دارد !؟ مگر نمی دانند تمدن گیلان از روستاهایش آغاز شد !؟ مگر نمی دانند همان دهات ها اولین نهاد تمدن در جهان اند که بشر از کوچ نشینی به یکجا نشینی روی آورد و روستاها را پدید آورد و سپس روستاها گسترش یافتند و سنگ بنای تشکیل شهرها شدند !؟ پس چرا این گونه جاهلانه به تمدن اصیل و مترقی روستاییت توهین می کنند !؟ بله ، روستاهایت مقصرند ، چراکه روستاهایت از شهرهایت هم مهمان نواز ترند ، و دیگر فرزندان ایران را از اقصی نقاط سرزمینمان به سکونت در خود پذیرفتند و این نشان از فرهنگ غنی و شعور بالای روستاهایت دارد.
گیلان جان غمگین نباش ، آن ها تقصیری ندارند ، مقصر تو هستی که همیشه آغوش سبزت برای همه باز است و همیشه محرومیت ها و نیازمندی هایت را زیر پوشش سبز و غنی خود پنهان ساختی ؛ صورتت همیشه سرخ است و با نشاط ، و آن ها نمی دانند که تو رخت را با سیلی سرخ و گلگون نگه می داری ؛ و این از رسم مهمان نوازی توست که هیچکدام از فرزندان مادرمان ایران نمی دانند که تو محرومی و مظلوم .

اما گیلان جان ناراحت نباش ! من گله هایت را به مادرمان ایران بانو گفتم ، به او گفتم که برخی از فرزندانش دلت را شکستند ، او گفت : فرزندم گیلان مظلوم است و دینی به گردنش نیست ، او خود را بارها در تمام وقایع تاریخی اثبات کرده است ، از حمله استعماری دژخیمان روس گرفته تا دفاع از آرمان هایم در آن سوی مرزها ، ایران بانو گفت : فرزندم گیلان همیشه در جنگ ها ، سیل ها ، زلزله ها و دیگر حوادث شجاعانه به کمک دیگر برادران و خواهرانش شتافته ، او گفت : هنوز ندای آزادی میرزا و یارانش از یوغ استعمار و استثمار از درون جنگل ها به گوش می رسد ، او گفت : گیلان در ۸ سال دفاع مقدس ۸۰۰۰ تن از فرزندانش در جبه های نبرد علیه متجاوزان شهید شدند. او گفت : گیلان همچون دیگر فرزندانم پاره تن من است.
گیلان جان اندوهگین نباش ، هرچه قدر بزرگتر باشی شانه هایت زیر بار مسئولیت ها بیشتر سنگین می شود و این از بزرگی و صلابت توست که با دست های خالی می جنگی ؛ و این را بدان که مادرمان ایران بانو به قله دُرفَکَت (دالفَک) ، به جنگل های انبوه و سربه فلک کشیده ات ، به دریای خروشان و خشمگینت ، به دشت ها و مزارع سبز شالی و چای هایت و به همت بلند گیله مردان و گیله زنان زحمتکش و مهربانت ، سلام رساند و گفت : گیلان را بیش از پیش دوست دارم...

برچسبها: وبلاگ گیله مرد , گیلان , ایران بانو , سندرم خود برتربینی